|
آرزو مندیم ، چه دیر هنگام و چه نا مربوط . از کنار پیرمرد که رد شدم ،بلند گفت آی جوون . این طوری می آی کوه ؟ نگاه کن ببین چی برات خلق کرده . این تپه رفته تو دل اون یکی . تا قله همینطوره . بعد یه سنگ بزرگو کج گرفته تو دل این خاک . یعنی چی جوون ، برو فکر کن . رهرو آن نیست گهی تند و گهی خسته رود رهرو آن است که اهسته و پیوسته رود هر چیزی خوبش خوبه . ولی پیری اگه خوش بهت گذشته باشه ، همه جورش خوبه . فکر کردم چرا همیشه فکر قله ام . آخه همیشه می خوام دسته جمعی سفر کنم و تکی به قله برسم . اونوقت بغل دستیم یه عصا بدسته . خدا می دونه چه خبره ! خوش می گذره اگه همه چیزسرجاش باشه . تو دنیای به این گل گشادی. همه چی یه دفعه ای می شه . همیشه اونجوریه که دوست نداری . عشق ها همه کاغذی و پوسیدس . یکی بگه یعنی چی، زندگی بی عشق مگه می شه ؟ آقا بلند شد تو چت روم با خانمه دوست شد و رفت ازدواج کرد و خانمش رو با یه بچه گرفت و رفت . خوب ، چه جالب . می شه دیگه . اینجوری زندگی بهشون خوش می گذره . اما مثل پیری که نیست ، حرفش که با لا می اد ، آب طلاش کن . بذارش رو سینه دیوار . چشمت بهش افتاد صلوات بفرست . نفس بلندی کشیدوگفت : ای پیری کجایی که یادت بخیر . رو تخت بیمارستان که نبود . رسیده بودم قله ، چای آماده گوشت و گوجه رو زدیم به سیخ ، من می گم عجب حالی بردیم . تازه یه گل لاله واژگون هم چدیدم . مثلا خیر سرمون بیاریم تو باغچه بکاریم . خشک شد. نگاهم به پیرمرد افتاد ، تازه رسید . ، رفت کنجی نشست ، روبروی قبله بالای قله ، نماز و دعاشو خوند . غبطه خوردم . اما زندگی ادامه داره برا منی که هنوز پیر نیستم. بدو گفتم ، جوانی به ز پیری است گر بدانی چیست که پیری زهد اجباری است ، گفت نه ، وصف خوبیهاست ، هم از جان و هم از مالم گذشتم تا بدانم هیچ مُلک و مِلک نیاد کار به هنگام زیارت با حضرت مرگم وضو باید گرفت که این از خصلت پیری است . + نوشته شده در چهارشنبه سوم تیر 1388 19:24 توسط نادر |
|