تبليغاتX
ماه تلخ -

قصه سگی !

تو دوران دبستان یه دوستی داشتم به اسم وحید  . این دوست گرامی که الان نمی دونم کجاست و چی کار می کنه ار نظرجثه ای نقریبا از همه بچه های مدرسه کوچکتر بود طوری که  این کوچیکی به چشم می اومد . ولی برا اذیت و آزار هزار نفر رو حریف بود . از دیوار راست عین اب خوردن بال می رفت . تقریبا هیچ کس از دستش در امان نبود . یه روز  با هم داشتیم می رفتیم طرف مدرسه . از کنار یه زمین  خالی می گذشتیم که چند تا سگ توجهاین رفیق ما روجلب کرد . چند تا سنگ براشون پرت کرد که همگی فرار کردند . اصرار کرد که دنبالشون بریم و ما هم خریت فرمودیم و رفتیم . به یه جایی که سگها رسیدن دیدم همگی وایسادن . ما هم به خیال خودمون که یا خسته شدن  یا به هر دلیلی  گفتیم گیرشون آوردیم .یه خورده که نزدیکشون شدیم دیدم یه سگی که خیلی هم بزرگ نبود بلند شد روبه ما . ما روبگو  هه  یعنی چی که بلند شده  ، چشمتون روز بعد نبینه همچی  این سگ کوچک یه پارسی کرد یهو دویستا سگ به طرف ما حمله رو شدن . حالا من می خندیدم . وحید گریه می کرد . من می خندیدم   چون از وحید سریعتر بودم و فکر می کردم اگه سگها برسن اول اونو می گیرن و به من کاری ندارن . اوگریه می کرد یعنی جیغ می کشید که دارن می گیرنم . اَی کمک . خدا پدر مادر چند مرد و بیامرزه اگه نبودن نمی دونم سرش چی می آوردن .

 بیت : سنگ  میانداز  به کوی سگ              که  سگ روانه ات کند بیمـــــــــارستان

          سنــــگی زدی سنگی بخور        که صادراتش  سگ است کشور  افغانستان  

ضرب المثل  : فلفل نبین چه ریزه وانگهی دریا شود.

نتیجه اخلاقی : این  صرفا یه خاطره از دوران دبستانم بود .

نتیجه اخلاقی 2 : این روزا هر چی می گیم و می خونیم  بوی سیاسی میده . چقدر بیزارم  از این محیط .

 

+ نوشته شده در شنبه سی ام خرداد 1388 11:40 توسط نادر |


صفحه نخست
پست الکترونیک



نوشته های پیشین

آبان 1388

مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388



پیوندها

طراح قالبم
حرفهای خودمونی خاله
اردیبهشتی تمام عیار
صدرای اردی بهشت
داداش بزرگوارم
صبا
امید به خدا
گنجشک و عقاب ( م.ن و متحرک )
رویای زیبای من
دلکده
سایه سمر
کاش می شد با لب حسرت گریست


    تعداد بازديدها:

Design by : GHALEBBAN