|
آن دوازده نفر از قایق پیاده شدم و به طرف جاده جفیر آمدم . خسته بودم . هشت روز تمام در جزیره مجنون عکاسی کرده بودم و امروز در این شرجی بعد از ظهر از جزیره برون امدم تا سر و سامانی به فیلمهایم بدهم . باید آنها را به تهران می فرستادم . غروب به سنگرهای بچه ها رسیدم .دلم می خواست کمی استراحت کنم اما به هر سنگری که سر می زدم پر بود از نیرو . از سنگری صدای دعا و گریه می امد . به آن طرف رفتم . نزدیک در یک سنگرکه رسیدم پتوی آویزان شده آن از جو در کنار رفت . چهره بسیجی جوانی را دیدم . اوهم مرا دید و نگاهش سرتا پای خاکی و عرق کرده مرا ورنداز کرد . او با لحن جدی امیخته به شوخی گفت :« ورود نا محرم به این سنگر ممنوع است!» من دیگر حال حرکت نداشتم . همان جا کنار سنگر نشستم . هوا دیگر داشت تاریک می شد . صدای گریه و دعا ی بچه ها حال مرا هم دگرگون کرد . بچه هایی که توسنگر بودند یکی یکی برای وضو گرفتن بیرون امدند . من هم با انان در کنار منبع آب وضو گرفتم . این بچه ها اصلا توجهی به من نداشتند ولی من با ان خستگی حتی تعداد انان را هم شمردم .دوازده نفر . در آن میان یک روحانی جوان هم عبا و عمامه اش را برای خواندن نماز آماده می کرد . بعد از چند دقیقه پتو حایلی شد میان من و آنان . این نماز بیش از نیم ساعت طول کشید . دوباره صدای دعا خوا ن را شنیدم که می گفت :« خدایا ... این آخرین نماز ما در این دنیاست ونماز صبح را ان شاء الله به لطف تو در کنار ائمه اطهار به جای خواهیم اورد . » صدای دیگری را شنیدم می گفت :« بدون اسلحه و بدون پوتین به طرف دشمن حرکت می کنیم . تا بیت المال حرام نشود .» و همان صدا از بچه های توی سنگرخواست که وصیت نامه هایشان را بنویسند . دیگر صدایی بیرون درز نکرد . سوز سرمای شبانه جنوب به سراغم امد و نشئه خواب زیرپوستم رفت . وقتی از خواب پریدم ، خودم را درون همان سنگر دیدم . پتویی رویم انداخته شده بود . تنها بودم . هیچ کس دیگری نبود . برای لحظه ای نشستم تا خواب از سرم بپرد . حدس زدم بچه های سنگر ی که من نامحرم آن بودم موقع رفتن ، من خوب زده را به درون سنگر آورده و خود رفته اند . معطل نکردم دوربین را برداشتم و با عجله از سنگر خارج شدم . هیچ کس در آن اطراف نبود . غیر صدای انفجار گلوله صدای دیگری به گوش نمی رسید . تازه متوجه شدم هوا گرگ و میش است .لذت نماز دیشب بچه های سنگر حال مرا برای نماز صبح جا اورد . بعد از نماز به طرف منطقه درگیری رفتم . یعنی یک نفس می دویدم به دنبالشان .از اولین نفری که دیدم اوضاع را پرسیدم . او از ان دوازده نفر خبری نداشت . به راهم ادمه دادم . به چهره تک تک رزمنده هایی که می دیدم خیره می شدم تا شاید یکی از آنها را پیدا کنم . بچه های فقط از پیشروی ده کیلومتری در دژ طلاییه که نفوذ نا پذیرترین دژ عراقیها بود خبر می دادند . جلو تر رفتم زمین سوخته طلاییه نشان از جنگ سخت دیشب داشت . نیروی های تازه نفس بسیجی از راه می رسیدند . راننده های لودر برای ساختن خاکریز زمین را زیر رو رو می کردند . گلوله باران عراقیها قطع نمی شد . کمی جلوتر از لودرچی ها چند نفری را دیدم که مشغول جمع اوری چیز هایی از روی زمین بودند . خیلی با حصوله و با دقت این کار را می کردند . و هر چیز ی که توجهشان را جل می کرد بر می داشتند و به داخل کیسهای که همراه داشتند می گذاشتند . وقتی کنار آنان رسیدم ، از یکی شان سراغ بسیجیهای آن سنگر را گرفتم . او نگاهش را در نگاهم دوخت ، تکه گوشت لهیده ای را که در درستش بود نشانم داد و گفت « آنان همین تکه های گوشتند . » مات و مبهوت نگاهش کردم . دور برم بدنهای تکه تکه شده زیاد بود . دوربین را آماده کردم . انگشت را روی شاتر بردم تا فشار دهم . صدای بسیجی در گوشم زمزمه کرد : « از حیطه نامحرم نباید عکس گرفت . » این بار اما سخت گریه کردم . (سعید صادقی – کمان ، شمار ششم ، هشتم ابان 75 ) ......................................................................................... 1-تقدیم می کنم این نوشته رو به همه شما خوبانی که این بلاگ را می خونید . خوبه که همهمون این درک رو داریم که اونایی که رفتن زمینی نبودن . اهل زمین نبودن . اینقد رانصاف دارم که اونا رو قاطی ایران لجن مال شده از سیاست نکنم . باور دارم که اگه نبودن ما هم نبودیم و این واقعیت محضه . 2- سعید صادقی ، عکاس و فیلمبردار جنگ بود . الان تو فیلمهای سینمایی گاها اسمش رو می بینید . 3- دعا نمی کنم هیچ وقت جنگی برا کشور ما رخ بده ولی هزار بار اینو با خودم گفتم کاش ده سال زودتر به دنیا می اومدم . می دونید رفقا من با این جماعت زیاد حشرو نشر داشتم و هنوز با خیلیاشون که قاطی سیاست و مقام نشدن دمخورم . دنیای اونا چیز دیگه ای بود که همیشه حسرتشو بخورم . کاش فقط ده سال . 4- باقی بمونه برای مطلب بعدی از مجله گرامی کمان . + نوشته شده در سه شنبه سی ام تیر 1388 22:9 توسط نادر |
اندر حکایت مرگ مایکل جکسون برو بچ باحال ایرونی ، جهنمو عشقه . بعد نوشت۱ : یحتمل الان داره برا اسلافش حضرت کینگ کونگ بریک می زنه . إَبعد نوشت ۲ : ادمی رو می شناختم که وقتی نوار جدید جکسون به دستش می رسید دو رهم جمع می شدن و بدون سر و صدا سه ساعت نگاه می کردن . کافی بود از هر کسی صدایی بجز نفس کشیدن بیاد با لگد و سیلی و فحش بیرونش می کردن چون جناب مایکل می رقصید نباید حواسشون پرت می شد . یعنی چی ؟ + نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم تیر 1388 23:54 توسط نادر |
بلا بدور !! گفتن مرد امریکایی بچش به دنیا اومد : دیروز شوهر به زن : چی زاییدی؟ - دختر - خاک توسرت . پاشو بریم طلاقت بدم . امروز شوهر به زن : بچمون چی شد . - دختر - عیب نداره ! بجاش اسم قشنگی براش گذاشتم، مدرنه : نازنین پوکوهونتا فردا مرد به زن : چی زاییدم ؟!!! - دختر تو چی : منم دختر، خوبه شدن دوقلو . ببینم حالا کی مامانه کی بابا ؟ - بعد نوشت : اینکه چیزی نیست . قرار ه علم تا اخر زمان 27 مرحله اون تکمیل بشه . الان مرحله اول و دومیم . احتمالا اونموقع از اب قوره فیل درست می شه . + نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم تیر 1388 0:19 توسط نادر |
تجاوز نوع سوم خانم سوار تاکسی شد . راننده : عذر می خوام مسیرتون خانم : هر جا شما برید - ببخشید - هر جا می رید ، برید . - خانم برو پایین . - اقا اگه حرکت نکنید داد و هوار راه می ندازم ، این آقا به من نظر داره. - خانم ترو خدا برو پایین . من زن و بچه دارم . - من حالیم نی . پول می خوام . هر جا هم بگی باهات می آم . هر کاری هم می خوای بکن ... پول - خانم یه خدایی هست خانم . شما جوونید . بیدار کار خدا باشید . - حرف نزن آقا یا حرکت می کنی یا داد می زنم . - باشه . حالا که خودت راضی هستی ، بریم . راننده حرکت کرد . و رفت به پر رفت و آمد ترین خیابون شهر . وسط خیابون ایستاد ، اومد پایین ، تا اونجا که صداش می رسید داد زد : آی مردم این خانم به من نظر داره ، می خواد به من تجاوز کنه .آی مردم ... + نوشته شده در جمعه بیست و ششم تیر 1388 9:43 توسط نادر |
... باز هم شبنم های سرخ بر روی پر شاپرک ، نشان از خون داشت . دراکولای آهنی و دندان های تیزش چکیدن خونها، نشان از داغی تازه . جماعتی نگران از این بازی ، بازی چشمهاو قلبها ، ... اشک و خون ... قمار زبانها و قلمها .. بر روی ماه شاپرکها نالان ... خدایا باز هم، سقوطی دیگر . + نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم تیر 1388 13:10 توسط نادر |
نامه يك دختر به همسر آينده اش عزيزم! زندگی برای من بی تو معنایی ندارد . بارها در تنهایی خودم ، تو را تصور کردم با همان اسب سپید قصه ها می آی و مرا می بری به اسمانها و میگردانی . به جان خودت من بی تومی میرم . مي تواني خوشحال باشي، چون من دختر كم توقعي هستم. اگر مي گويم بايد تحصيلكرده باشي، فقط به خاطر اين است كه بتواني خيال كني بيشتر از من مي فهمي! اگر مي گويم بايد خوش قيافه باشي، فقط به خاطر اين است كه همه با ديدن ما بگويند"داماد سر است!" و تو اعتماد به نفست هي بالاتر برود! اگر مي گويم بايد ماشين بزرگ و با تجهيزات كامل داشته باشي، فقط به اين خاطر است كه وقتي هر سال به مسافرت دور ايران مي رويم توي ماشين خودمان بخوابيم و بي خود پول هتل ندهيم! اگر از تو خانه مي خواهم، به خاطر اين است كه در خانه ای با تو زندگی کنم كه تا آخر عمر در و ديوارآن، خاطره زندگی با تو را برايم حفظ كنند و هرگوشه اش يادآور تو و محبت تو باشد! اگر عروسي آن چناني مي خواهم، فقط به خاطر اين است كه فرصتي به تو داده باشم تا بتواني به من نشان بدهي چقدر مرا دوست داري . اگر دوست دارم ويلاي اختصاصي كنار دريا داشته باشي، فقط به خاطر اين است كه از بازي كنار دريا خوشم مي آيد...! اگر مي گويم هرسال برويم يك كشور را ببينيم، فقط به خاطر اين است كه سالها دلم مي خواست جواب اين سوال را بدانم كه آيا واقعا "به هركجا كه روي آسمان همين رنگ است"؟! اگر تو به من كمك نكني تا جواب سوالاتم را پيدا كنم، پس چه كسي كمكم كند؟! اگر از تو توقع ديگري ندارم، به خاطر اين است كه به تو ثابت كنم چقدر برايم عزيزي! اگر جهيزيه چنداني با خودم نمي آورم، فقط به خاطر اين است كه به من ثابت شود تو مرا بدون جهيزيه سنگين هم دوست داري و عشقمان فارغ از رنگ و رياي ماديات است. .................................... 1- این متن و یکی از بچه ها داد به من . ( با کمی جرح و تعدیل) گفت نمی دونی وقتی به یه مرد می دمش صد تا فحش به زنا می ده « ای داد بیداد . نمک پاشوندی رو زخمم . من بدبخت گول ظاهرشو خوردم . خوشگل بود لعنتی ! چه می دونستم می خوام مار بیارم خونه ، عصا که نیست بلا ست . می دونی حیف مادر، زنه ! والا سکنی سه هزار به هر چی زنه می شمردم . » و وقتی به یه زن می دمش دندوناشو تا بنا گوش می ندازه بیرون « اَی شیطون ، حقمونه . انگار میخوان کلفت بیارن خونه . کمترین توقع همینه . اصلنم زیاد نیست .نمی گن سال اول نشده می خوایم کهنه شور بچشون بشیم . بشور بساب بندازیم راه که چی آقا بهش بد نگذره هر جوری می خوان باید رفتار کنیم ... ای مردشور هر چی مردوببرن ... » 2- خانمها و آقایون ، به اعصاب خودتون مسلط باشید . هیچ خبری نیست . بنده فقط نقل قول کردم و طبیعتا با هیچکدومشون موافق نیستم ولی خودمون هر دو طیف به خدا خیلی زیادن ... . 3- یه مردی و می شناسم که خواهر یکی از رفیقام زنش بود . خواهر رفیقمون مرد . دوستم تعریف می کرد که یه شب محمود ( داماد ) اومد خونه و بعد از کلی اهن واهون گفت «دیشت خواب زهره رو دیدم . طفلک ناراحت بود گفتم چته گفت برا تو ناراحتم آخه تنهایی . برو زن بگیر تا خیال من راحت بشه . روزبعد از چهلم زن گرفت .» و حالا نمی دونم چرا یه زن طلاق می گیره فوری میره شوهر می کنه در صورتی تا قبل از اون هزارتا به هر چی شوره می شمرد . 4- این قابل تعمم دادن نیست . خواهش میکنم اینو بیشتر یه مزاح بدونید. توشما ها هستند کسایی که مادر دارن که افتخار خدا و زمین و زمانن . خودتون مادرایی هستید که فخر بچه هاتون هستید . پس خیلی جدی نگیرید ... + نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم تیر 1388 19:4 توسط نادر |
بازهم عربها شنیدید که یه خانم مصری در آلمان کشته شد . به طرز فیجیعی . اینکه اونا مسلمونا رو وحشی و تروریست می دونن بحثی نیست . اما برخورد کشور های عرب رو ببینید . آه که چقدر این جماعت حقیر آزارم می دن . عربها .... این جماعت بدبخت و مفلوک . به خودتون نگیرید ،دوستی می گفت تو با یک سطل آب و یه قرص نان چقدر زنده می مونی گفتم خیلی دوام بیارم سه روز . گفت این عربهای کثیف و با همین یه قرص نان و یک سطل آب اگه یه زن هم بهش اضافه کنی شش ماه زندگی می کنن اونم تو صحرای داغ عربستان . + نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم تیر 1388 17:26 توسط نادر |
این کمان است ، مجله ادب و هنر پایداری از چاپ مطبوعه در ایران در مقایسه با کشورهای پیشرفته مدت چندانی نمی گذرد . بر اساس تعریفی که از وظیفه مطبوعات در کشورهای آزاد و دارای دموکراسی استنباط می شود قرار بر حرکت دادن جامه روبه سمت عدالت و جلوگیری و در واقع افشای فساد و گاها برداشتن آن توسط آگاهی دادن به مردم آن کشور است . بدیهی است مطبوعات هر چه آزاد و بی دغدغه باشند بهتر و بیشتر می توانند در خدمت فرهنگ آن کشور باشند . کشور ما نیر از قائده مستثنی نبوده و بر اساس تجربه شاید همه می دانیم مطبوعات آزاد چه کمک شایانی در بهبود اوضاع مملکتی دارند .اما در این نکته نیر نباید تردید کرد که اگر نظارتی بر روند یک مطبوعه نباشد گاها به فساد کشیده شده که نمونه ان در جهان سومی ها بسیار یافت می شود . غرض از این نوشتار یادآوری و یاد بودی از یک دو هفته نامه ایست که مدت طولانی از بسته شدن آن نمی گذرد . در عمر کوتاه این دو هفته نامه مطالب این مجله 16 صفحه ای به قدری دلنشین و در عین حال آموزنده بود که فکر می کنم سالها باید بگذرد و گرد و غبار سیاسی کشور بنشیند تا بتوان یاد اور شد بدو از هیجانات سیاسی می توان یک مجله را بر روی پیشخوان دکه ها فرستاد که قدمی در بهبود فرهنگ یک کشور باشد «کمان» نام این دو هفته نامه بود که عنوان « دو هفته نامه ادب و هنر پایداری » را با خود یدک می کشید . اشتباه نکنید این با روزنامه و هفته نامه های یا لثارات و جبهه و کاملا فرق دارد و مشی کاملا فرهنگی در پیشانی دارد .ادبیانی دلنشین ، موضواعاتی بی بدیل و مشیی فارغ از جریات سیاسی . ( دوست دارم هنوز هم بعد از گذشت سالها این مجله را زنده فرض کنم . ) بخوانید گفتار مدیر مسئول این مجله وزین را در اولین شماره آن : « هر نوشته ای ، رد پایی است مومیایی شده که صمغ تاریخ آن را در برگرفته است . نه می توان محوش کرد و نه ندیده گرفت . این نوشته ها هر قدر که در معرفی و شناسایی حقیقت راستگو تر و پوست کنده تر حرف بزنند ، اعتبار بیشتری دارند . و ادبیات غیر از این اعتبار ، نیازمند زیبایی و آراستگی است . آرایش کلام واعتبار وقتی دست در گردن هم سطر سطر کاغذ را می نویسند ، خوب نویسی و درست نویسی با هم چهره می بندند . درست نویسی کار مورخان است و خوب نویسی کار ادیبان . مورخی که خوب بنویسید و تاریخ را ادیبانه می نگارد و ادیبی که درست بنویسد ، ادبیات را می آفریند... ردپای حقیقت را باید در خوب نویسی و درست نویسی باز جست . تاریخ از نگهداری این آثار ممنون است . » و از نوشته های سردبیر این مجله : « قبل از اینکه به اینجا بیاییم زه این « کمان » را از سالها پیش در ذهنمان کشیده بودیم ؛ کمانی که چله اش می بایستی مرز تازه ای را در ادبیات این مرز و بوم کهنسال نشانه رود . ما آرش نیستیم ! اما دلمان می خواهد آن مرزهای نو را نشان دهیم ، حتی با این « کمان» شانزده صفحه ای . حادثه های انقلاب و جنگ انقدر بزرگ هستند که شانه هایشان برای گذاشتن میله های تازه ادبی جا داشته باشد ... .دستان ما از هشت سال دفاع مقدس و پیش از آن حادثه انقلاب پراست ،آن قدر که می تواند گوشها و چشمهای فراوانی را برای دیدن و شنیدن دعوت کند .... جوانان بی بدیل این مرزو بوم پس از به زیر کشیدن مجسمه های شاهنشاهی و خاموش کردن آتش تانک های تجاوز ، سینه سپید کاغذ ها را از یاد آن دو حادثه پر می کنند . سینه کمان یکی از این صفحه های سپید است . ادبیات جنگ وانقلاب سرمایه اصلی ملت ماست . این ادبیات بی مرز و سرشار از امید است . این ادبیات به ما یاد می دهد که سرهامان را بالا بگیریم ، از زنجیرها متنفر باشیم ، به آرزوی های کوچک کم محلی کنیم و مفهوم آزادگی را زیر دندان ذهن مزه مزه کنیم . این کمان شانزده صفحه ای که هر دو هفته یکبار در دستان شما رنگ خواهد گرفت آرزوی بزرگی در سر دارد ، آرزوی رسیدن به مرزهایی که با رنج و افتخار یک ملت کشیده شده است . کمان برای رسیدن به این آروزها تنها نیست ، شما هستید . » پیش تر نوشته بودم از فرهنگ این ممکلت که دچار دپرس شده ، من به یک انقلاب فرهنگی معتقدم . وآخر از قشری گری و خود برتر بینی فرهنگی چیزی باقی نماند . کسایی بر روی فرهنگ این مرز و بوم معماری کنند که درس خوانده و مدرک گرفته این حوزه باشند . نه عده ای مطیع و بی سواد که همه چیز را فنا و فدا در عقده های حقیرشان می بینند . متاسفانه کمان بعد از سه سال از 75 تا 78 در اواخر دوره جناب رفسنجانی و دوسال هم در دوره خاتمی و وزارت مهاجرانی بسته شد. من از کمان گفتم و میخواهم از این به بعد شما را میهمان بعضی از نوشته های این مجله وزین کنم . هر وقت میخواهم نشانی از غیرت ایرانی را برای خودم هجی کنم مطالبی از کمان را میخوانم . در این اوضاع قمر در عقرب مسکنی است برای سرهای درد گرفته از این مجادلات ؛ که از کجا به کجا رسیدیم. + نوشته شده در پنجشنبه هجدهم تیر 1388 19:25 توسط نادر |
مهمون خدا خانم این کار تحقیقی شما . لبخندی زد و گفت : تموم شد ؟ گفتم منم با این کار تموم کردم. واقعا جون به سرم کرد تا این پروژه دانشگاهی تموم شد . حالا چند می شه ؟ حساب کردم ... سی و دو هزار و پانصد تومن . دختر تکیده و قد نسبتا بلندی داشت. موهاشو به طرز خاصی بیرون از مغنعه می نداخت . آرایش ملایمی رو صورتش بود . هر وقت می خواست بره دانشگاه کمتر بزک می کرد و هر وقت نمی رفت این رنگ و رغن ، لعابش بیشتر می شد . گاهی لاک زده بود و عاشق موسیقی راک امروزی ، اینو از اهنگ موبالش و حرفای خودش فهمیدم . رفیقش که دماغ عملی بود و اینم دوست داشت عمل کنه تا بلکه بیشتر چش بیاد ، خیلی خنده رو بود ، تا می گفتی ته خیار تلخه ریسه می رفت . داشت پول می شمرد . موبایلش زنگ زد ، الو نیستم ، سه شب نیستم . ا عتکاف دارم. سی هزار تومن داد . نگام کرد . یعنی دیگه نمی دم . داشت می رفت گفتم خانم به جاش دوهزار و پانصد تا صلوات می دی . طبق معمل خندید و سری تکون داد . ..................................................... فکر میکنم خدا چقدر بنده هاشو دوست داره . بندهایی که به هیچ چیزیشون اگاه نیستی و فقط اونه که می دونه چه خبره . باور کنید اگه به ظاهر بود می گفتم نمی دونه نماز مغرب چند رکعته . اما چند ساله که اعتکاف می رفت . جایی که نه بزک دوزک می خواد و لاک زدن و سرخاب سفید اب کردن. خداست دیگه همه جوره و درهم قبول می کنه ... ......................................... 1- بهانه نوشتن این بلاگ اینه که حرکتی روبه جلو کنم . دوست دارم از دانسته های کسایی که اینجا می ان استفاده کنم . هر کسی با هر ظرفیتی و دینی و آیینی . دوستایی که چون نمی بینیشون قضاوتی از روی دستخط داری و و قرار من این بوده دستخط ها رو خوشکل و زشت نبینم . همه با هم هستیم برادر و خواهر . بعضیا اومدن خوندن و چند وقتی کامنتی گذاشتن و رفتن و دیگه هم برنگشتن . مهم نیست ، هست ؟ اینا می رن و کسایی دیگه می ان . شانس من بوده که هر کسی در این خونه رو زده یه جواریی دلی بوده . حتی اونایی که رفتن . اخرش اینه میخوایم گل بگیم و بشنویم و آخرش همه با هم .. . بعد نوشتم : تنیا رفت نمی دونم از این محیط و چرتیات اونآقا بود یا واقعا جایی می خواست بره . سلامت باشه ان شاء اله هر جا هست . اون با جبنبه تر از این حرفهاست . خاله خانم اعتکاف و دعا برای کنکوریا . من فقط سفارش کردم . برا معصومه هم شما یادتون نره . کیمیا خانم خیر مقدم . + نوشته شده در چهارشنبه هفدهم تیر 1388 19:8 توسط نادر |
عاشقی به سبک ایرانی 1- خیلی وقت می شه که من فیلم ایرانی ندیدم به دلایل زیاد . علاقه ای هم ندارم به دیدن فیلمهایی که تقریبا اکثریتشون بهایی به اندازه فهم این ملت خرج نمی کنن تا فیلمشونو برای مردمی به نمایش بذارن که خوب می فهمند و خوب تحلیل و تجزیه می کنند . چند روز پیش فیلمی رو خیلی بهم گفتن نگاه کن به اسم دلشکسته . فکر می کنم خیلی ها این فیلم رو دیدن و من هم قصد نقد و نقادی ندارم که این فیلم اتفاق مهمی نبوده و نیست . بازی بیتا بادران در این فیلم یه جور اصرار بود که برو ببین و قضاوت کن و من هم بدم نیومد از بازی ایشون . و در واقع خیلی اتفاق نمی افته از بازی های تئاتری تو فیلمها خوشم بیاد که این یکی یه خورده بهتر بود اما کل فیلم مثل خیل عظیم فیلمهای این سالهای ایران از ضعف شدید فیلمنامه رنج می برد که بماند . اما اصل نوشته من بر اساس بر خورد دو قشر بشدت متفاوت در این فیلم بود که با هم در یک پروژه پایان ترمی باید با هم کار می کردن . این تقابل دو تفکر زمین و آسمونی برام جالب بود که یه همزات پنداری کنم و ببینم اگر من جای این دختر یا پسر بودم چکار می کردم یا اگر جای پدر دختر یا مادر پسر بودم اونوقت چی ؟ همین شد که از چند تا پدر و مادر وپسر و دختر که فیلم رو دیده بودن و چند جوون هم همین طور که باز خوردها جالب بود . - حمید : می ذاشتم خودشون تصمیمم بگیرن . گفتم اگه حتی با نظرات شما مخالف باشن . گفت می دونم که بالاخره پاشو رو من می ذاره و می ره پس بهتره به تصمیمش احترام بذارم . گفتم این جای پدر و مادر و اگر جای خود اینا بودی ، یه خورده فکر کرد و گفت نمی دونم ، چون اصلا به عشق اعتقادی ندارم . - یه خانم : اگه جای دختره بودم به اعتقادات اون پسره علاقه مند می شدم و همون چیزی می شدم که اون می خواست . و اگه جای مادر پسره بودم احتیاط می کردم . یعنی خیلی تحقیق می کردم . خیلی با پسرم حرف می زدم . و آخرش اگه بدونم سنگ رو یخ می شم تسلیم می شدم . چون چاره ای نداشتم . - راحله : جنگ اعتقادات نباید داشت . باید در کنار هم بود و همدیگه رو قبول کنیم . - رضا : اصلا قبول ندارم ، نمی تونم با کسی بغیر از اخلاقیات و اعتقادات خودم زندگی منم و نمی تونم به بچه م هم این اجازه رو بدم - امین : باید تو شرایطش قرار گرفت . - محمود: فرق می کنه . این نوع زندگی ها شدنیه ولی باید خیلی مثل هم بشن . یعنی یکی خودش رو عین اونیکی کنه. مجموعه پاسخ های بالا برایند تمامی پاسخ هایی بوده که من شنیدم . به نوعی مشترک در اینکه باید در شرایط اون قرار بگیری تا بعد تصمیم بگیری که چی می شه . .................................................................. 2- بخونید حرف های یه مادر رو که دختر دانشگاهی داره : «بله دخترم راهیه دانشگاست اما اون دیدش با دخترای امروزی فرق داره و خیلی بیشتر از سنش درک میکنه. مرز گناه و محرم و نا محرم و خوب میشناسه / تو رابطه با پسرا خیلی مراقبه (منظورم فامیله)/با نگاه اول شخصیتشونو حدس میزنه همیشه براش اعتقادات خیلی مهمه.میگه بعضیا عشق و هوس و اسمش رو میذارن عشق به خدا تا خودشونو توجیه کنن .اما اگه عشق به خدا باشه باید این و مد نظر داشت که رابطه باید محدود و سنجیده باشه .اون فیلم دو ساعت بود ولی تو جانمعه ما این روابط تو دو ساعت ختم نمیشه اگه یک طرف معتقد باشه با تیت اصلاح طرفه مقابل پبش میره اولش با یک نیت پاک شروع میکنه اما بعد از مدتی ناخوداگاه فاصله میگیره از اون اعتقاداتی که تو وجودش بوده .(مشکلات زمانیه که دو طرف از نظر اعتقادات با هم فاصله داشته باشن) . هميشه يك نظر داره ميگه خوبه كه ادم بعد از ازدواج عاشق باشه نه اينكه اول عاشق بشه و بعد ازدواج كنه . اونجوري عشقش محكمتره .اون فيلم خارج از ذهنيات جووناي امروز بود فقط نكات مثبت و نشون داد كه امروزه خيلي نادره در حالي كه تو اين ارتياطا ميتونه خيلي اتفاقاي بدي هم بيوفته (شيطون كارشو خوب بلده)كه اونا به تصوير نميارن. » و بعد نگرانی خود شو کتمان نمی کنه : «چون دخترم راهی دانشگاهه و دارای اعتقادات مذهبی هستیم اگه تو اون محیط با کسی برا زندگی ایندش اشنا شد (البته خیلی محدود)چی کار باید کرد ؟ ایا این اجازه رو میتونه داشته باشه که مثله خیلی از جوونا بتونه ارتباط برقرار کنه یا باید این ارتباط از طرف بزرگترا باشه(این ارتباطا تو محیط ما اصن توجیهی نداره)اما تو جامعه ما باید چی کار کرد من بهش اطمینان دارم و خودشم از این نحو برخورد بیزاره چون معتقده ارزش یک دختر خیلی بیشتر از ایناست» این نگرانی رو من در مذهبیها بیشتر دیدم و حق هم دارند . ............................................... 3- من نمی دونم در کشور های دیگه ی دنیا این نوع پراکندگی و دور افتادگی اعتقادات تا چقدر وجود داره . اصولا می تونه معقول باشه که در یک مملکت و در یک فرهنگ طیف وسیعی از مردمان وجود داشته باشند که اعتقادات هم رو قبول نداشته و گاها یه طیف برتر بدون اینکه شخصیت طیف دیگه رو در نظر بگیرند مواخذشون کنه ؟ . بحث اینجاست اینکه در مملکت ما عده ای مذهبی هستند ووعده ای دیگه نمی تونن و یا نمی خوان حداقل بعضی از رفتار های عمومی مذهب رو در جامعه رعایت کنن . آیا این دو قشر می تونن با هم رابطه ای در حد ازدواج برقرار کنن. اگر شما دل در گرو کسی بگذارید که بدونید هیچ سنخیتی با شما نداره ولی دوسش دارید و می خواید باهاش ازدواج کنید و یا دختر یا پسر شما تو این تور گیر کردن باید چه کار کرد ؟ آیا دو طیف باید همدیگر رو طرد وانکار کنند ؟ چقدر این دو قشر همدیگر رو می شناسن؟ .................................................... 4- دنیا به سرعت وحشتناکی داره پیشرفت می کنه . کسی دیگه در امون نیست . خصوصی ترین لحظات زندگی رو به طرفه العینی تو کشور 70 میلیونی پخش می کنند . آبروها مثل قورت دادن آب دهنشونه که بدون فکر و اراده قورتش می دن . انگار نه انگار چی می خواد بشه . معتقدم در این خصوص به جوونها از هر قشر و طبقه ای که باشند باید فرصت دوستی داد . این دوستی یعنی اینکه پدر 40 ساله با بچه 5 سالش بشینه اونجوری بازی کنه که 5 ساله به نظر بیاد . این همذات پنداری بچه توی این وانفسا بزرگترین نعمت برای پدر و مادره . حرف دل ، سنگ صبور ، تکیه گاه مطمئن برای بچه ها بزرگترین نعمته که هر در هر جایی مشکلی پیش اومد سر راست و بی هیچ لکنتی راز دل بگن و درمان دل بشنوند . .......................... 5- بزرگترین شانس ما ایرانیهای شیعه اینه که ما مذهب بازی داریم و دین کاملی . برای هر لکنتی جوابی هست و درمانی . نیاز به یه همجوشی و اخوت هست که راه رو تمیز داد و جاده رو صاف کرد برای نسل هایی که دیگه برا هر چیز کوچکی جواب قانع کننده ای می خوان . به نظر می رسه این مبحث دامنه بسیار گسترده ای داره . از هر سرش وارد بشی خودش یک بحث مستقل و طولاتی رو می طلبه . می گذارم به عهده ی خودتون . خیلیها توی این سئوالات موندن . منهم چون بحث خیلی طولانی شد راه هایی رو که به نظرم می رسه می ذارم برای بعد . شاید اوناییکه اینجا رو خوندن جوابهاشون همونا باشه که من نظر دارم . ........................ 6- همیشه باشید... . تا بعد ... . + نوشته شده در یکشنبه چهاردهم تیر 1388 22:20 توسط نادر |
سلام – خداحافظ – خوش و خندان . -آقا نادر ! می خوام از این قرآن یه کپی کامل بگیرم. چرا یکی کامل نمی خری . گفت . این کتاب دعا است . برای دعا خوندن و رفع حاجت مردمه . یعنی چی؟ گفت : چند روز پیش یه نفراومد و گفت سید اضطراب دارم ، یه دعا بخون ، در کتاب و وا کن ببینم علاجی داره . هر چی دکتر می رم افاقه نمی کنه . در کتاب و براش وا کردم گفتم می ری یه روباه می گیری شُش اونو در می آری ، می خوری . ( تصور کنید چشمای من چطوری شد . ) بعد با قیافه خیلی حق با جانب گفت: نمی دوم چرا بعضی ها اعتقادی به این دعا ها ندارند . این ادما حیوونن . بدبختن . مفلوکن . یه مشت بی سوادن . اینا ... مگه میشه به قران اعتقادی نداشت . ( من که با این فحشا خیلی بهم خوش گذشت . ) - ببخشید ، ادرس خونه ی قنبر علی رو میخوام . گفتم خانم خیلی جدی نگیرید . دعا خوندن اونا فقط کلاشیه . گفت : نه آقا ، شنیدم خوب دعا می کنه. می گیره . هر چی بگه درسته . دخترم نمی دونم چی چی قاریا گرفته . گفتم براش دعا کنه . گفتم خانم ، اون اگه دعاش درگیر بود برا دخترش دعا می کرد که صرع داره ، یا برا خودش که لکنت زبان داره . حالا خود دانی . آدرس اینه . - تو خدمت یه گروهبانی سر پرست ما بود که تازه ازدواج کرده بود . اصلیتش مشهدی بود و حالا خانمش رو برا زندگی آورده بود اهواز . جایی که خانه های سازمانی بود 15 کیلومتری شهر اهواز بود و گروهیان برا اینکه سر موعد بیاد سر کار باید ستاره تو آسمون باشه از خونه بزنه بیرون . از قضا خانم سرگروهبان ما بعد مدتی ظاهرا از ترس و تنهایی دچار رعشه بدنی میشه . طوری که با یه خورده احساس ترس بدنش شروع به تکون خوردن می کرد . هرجا رفت دکتر هیچ درمانی پیدا نشد و خوب هم نشد . آخر سر بردش پیش یه دعا خون شاید خوب بشه . هر چی بهش گفتم سرگروهبان بده برا شما . دعا خون کیه . گفت همه جا بردمش اینم روش . من به دعاها اینجوری اعتقاد ندارم ولی خوب می گم شاید ... 1- نمی دونم بگم از سادگی ماست که این جور همه چیز که وصل به دین بشه رو خوب می پذیریم یا از سر خنگی و نفهمیه ماست . هر چیز یکه خیلی ساده می گیریم و انتظار معجزه داریم . و اگر یه شایعه ای و دروغی و چیزی هم بند به این اوضاع بشه که دیگه یارو می شه اولاد نبی . 2- روزگار می گذرد بدون هیچ حالی و تغییری . صبح بلند می شیم . باهم دست می دیم . می گیم و می خندیم .و غروب هم خدا حافظ و می ریم خونه و شب می فهمیم که ای بابا یارو عجب کلاهبرداری بود . فردا صبح باز بلند می شیم و با هم دست می دیم و ... 3- تو دنیای سیاست بگیرید همین وضعه . نمی خوام بگم چطور شد . خودتون می دنید یعنی چی ؟ همه عاقلیم ماشاالله . + نوشته شده در چهارشنبه دهم تیر 1388 22:29 توسط نادر |
آرزو مندیم ، چه دیر هنگام و چه نا مربوط . از کنار پیرمرد که رد شدم ،بلند گفت آی جوون . این طوری می آی کوه ؟ نگاه کن ببین چی برات خلق کرده . این تپه رفته تو دل اون یکی . تا قله همینطوره . بعد یه سنگ بزرگو کج گرفته تو دل این خاک . یعنی چی جوون ، برو فکر کن . رهرو آن نیست گهی تند و گهی خسته رود رهرو آن است که اهسته و پیوسته رود هر چیزی خوبش خوبه . ولی پیری اگه خوش بهت گذشته باشه ، همه جورش خوبه . فکر کردم چرا همیشه فکر قله ام . آخه همیشه می خوام دسته جمعی سفر کنم و تکی به قله برسم . اونوقت بغل دستیم یه عصا بدسته . خدا می دونه چه خبره ! خوش می گذره اگه همه چیزسرجاش باشه . تو دنیای به این گل گشادی. همه چی یه دفعه ای می شه . همیشه اونجوریه که دوست نداری . عشق ها همه کاغذی و پوسیدس . یکی بگه یعنی چی، زندگی بی عشق مگه می شه ؟ آقا بلند شد تو چت روم با خانمه دوست شد و رفت ازدواج کرد و خانمش رو با یه بچه گرفت و رفت . خوب ، چه جالب . می شه دیگه . اینجوری زندگی بهشون خوش می گذره . اما مثل پیری که نیست ، حرفش که با لا می اد ، آب طلاش کن . بذارش رو سینه دیوار . چشمت بهش افتاد صلوات بفرست . نفس بلندی کشیدوگفت : ای پیری کجایی که یادت بخیر . رو تخت بیمارستان که نبود . رسیده بودم قله ، چای آماده گوشت و گوجه رو زدیم به سیخ ، من می گم عجب حالی بردیم . تازه یه گل لاله واژگون هم چدیدم . مثلا خیر سرمون بیاریم تو باغچه بکاریم . خشک شد. نگاهم به پیرمرد افتاد ، تازه رسید . ، رفت کنجی نشست ، روبروی قبله بالای قله ، نماز و دعاشو خوند . غبطه خوردم . اما زندگی ادامه داره برا منی که هنوز پیر نیستم. بدو گفتم ، جوانی به ز پیری است گر بدانی چیست که پیری زهد اجباری است ، گفت نه ، وصف خوبیهاست ، هم از جان و هم از مالم گذشتم تا بدانم هیچ مُلک و مِلک نیاد کار به هنگام زیارت با حضرت مرگم وضو باید گرفت که این از خصلت پیری است . + نوشته شده در چهارشنبه سوم تیر 1388 19:24 توسط نادر |
|