تبليغاتX
ماه تلخ

جبر زمان

خدا رحمت کنه مرحوم آیت اله طالقانی رو جمله جالبی داره . « هر چی  زمان می گذره می گیم خوش به حال قدیمی ها ... » .  جای گرمای اون زندگی تو  ایام دودی امروز واقعا خالیه . هیچ وقت فکر کردید اگه دویست سال پیش زندگی می کردید چه ریختی بودید . نه آب  لوله کشی و نه برقی ،  نه گازی و تلفنی ،  نه خیابونی و نه میدونی ، نه اتوبوسی و مترویی ، نه بهداشتی و مدرسه ای ، نه تلویزیونی و ماهواری ، نه کامپیوتری و نه اینترنتی ، نه وبلاگی و نه خاله ای و تینایی و صدرایی .

« خدا چی می شد این چهار تا رو هم دختر می کردی » این دعای همیشگی مامانه . چهار تا برادر که معمولا توخونه هیچکاری نمی کردیم . ته تغاری که ماشاا... روم به دیوار الان دانشجوه . از  همون موقع  از همهمون کولی می گرفت و تا به امروزهم  که ادامه داره .  مامان خودش خاکسترذغالهای کرسی رو فوت می کرد تا سرخ بشن و بیاره برا بچه های لنگ درازش که نکنه سردشون بشه .ما هم که همیشه سر جای کرسی دعوامون می شد و هر کی زرنگ تر بود بالا رو می گرفت . هم جای لنگ دراز کردن بود و هم گرمتراز سه وجه دیگه ی کرسی بود . بابا هم که مثل همیشه می نشست  و می خوابید   همونجایی که خالی بود . او همیشه مظلوم بوده و هست و البته مردی که بسیار عاقل و با تجربه است. می نشست  از دوران سختی زندگیش و ماجراهای  عمدتا تلخی که داشت برامون حرف می زد . اینقدر شرین سخن هم هست که اگه ساعتها خاطره تعریف می کرد ما پلک هم نمی زدیم . چهار داداش هم که از زیر  پاهاشون به هم می خورد زیر کرسی پاهای همدیگه رو له می کردیم .  مامان چای داغ قند پهلو رو که میریخت و تو سرمای زمستون  چه حالی داشت . انسانها به نوعی باید نعمتی رو ازشون بگیرن تا قدرنعمتها  بفهمند .  حرف های گل بابا دورانی رو برامون رغم زد که گرمی یک خانواده بودن ، با هم بودن و با هم موندن ،پشت و ستون هم و یار غمخوار  هم شدن ،محرم راز  و سنگ صبور این روزگاران غریب الفبای این زندگیه و خدا رو شکر که ادامه داره  . 

 اما مدتهاست که خبری از اون گرما و محبت ها دور هم بودنها   نیست .  نه توزندگی ما ، که دنیای مدرن امروز و  شبه انسانهای روباتیک ،  با مدرننیزه شدن قوانین دیروز روبه هم زدند و در دیوار های  بلند ی محصورمون  کردند که یادمون می ره  حتی روح  انسان بودنمون رو.     درسته که خیلی زندگی ها پیشرفت کرده و  زندگی کردن به حکم مدرنیزه  شدن آسون شده ، اما من بر این باورم این مدرنیته فقط خوشگل بود . اما بوی دهنش  قابل تحمل نبوده و نیست  .  امان از جبر زمان ... .

+ نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم اردیبهشت 1388 18:20 توسط نادر |


کدام رنگ

اکثر  کشور هایی که می خوان الف بای دموکراسی رو یاد بگیرند و روی یک مشی دموکاتیک  رفتارشون رو بچینند  عمدتا از حزب و رفتارهای حزبی تبعیت می کنند . به این معنی که حزب یک شناسنامه حزبی با مشی سیاسی  ، اجتماعی ،فرهنگی ، اقتصادی و... برای خوش تعریف میکنه وافراد وابسته به حزب برنامه های مصوب حزب رو بعد از به قدرت رسیدن اجرا می کنند .  برنامه های اینچنینی رو روی میز انتخابات می چینند و من وشما برنامه ها رو میبینیم و می خونیم و به این  برنامه ها رای می دیم . این زبان ساده حزبه که تومملکت ما فعلا هیچگونه حزبی به این معنا وجودنداره و عمده  رفتارهایی هم که می بینیم   در واقع بچه بازیهای حزبی است که تو این بازی های بچه گانه پیشرفت خیلی خوبی داشتن . لج و لج بازیها ، آبرو بردن ها ، تهمت زدن ها ، دورغ گفتن ها و ...  متعلق به دوران گذار کودکیه و در واقع از مشخصات این بچه بازیهای حزبی ست .شاید بگید توکشورهای غربی از این بدتره ،  اما اونجا بحث حزب که می آد می بینید که شناسنامه دارند . درسته که برای رسیدن به قدرت از هیچکاری ابایی ندارند اما توی سلسله مراتب  قدرت برای  پیشرفت کشورشون تمام تلاششون می کنند . چیزی که تو کشور ما ابرو بردن رو بلدند حتی می بینید که با رفتاراشون حاضرند    کشور رو ده سال عقب نگه دارند  اما طرفرو از هستی ساقط کنند .  از طرفی شما ها که می دونید اونا بی دینن ونفهم  و ما دیندار و عاقل .

   در مملکت ما  دوتا حزب اصلی  وجود داره که بازیهای انتخاباتی  رو پیش می بره و معلومه که تا زمان انتخابات هم هیچ حرفی  از این احزاب  نمی شنوید .  این دوتا حزب که حالا دیگه به چپ و راست  معروف شدن قبلا یکی بودن که بعد از اختلاف سلیقه هایی که بین اعضا شون به وجود اومد تفکیک شده و  دو حزبی که امروز به چپ و راست معروفند روتشکیل دادند . موسوی ،خاتمی ،کروبی ، خوئینی ها و ... از معرف ترین ها در چپ ،  عسگراولادی ، حبیبی ، ناطق نوری ، یزدی و... از معروفترین ها در راست بودند وشدند . اما واقعیت چیه ؟

توانتخابات 2 خرداد 76 که خاتمی بعد از مدتها  رکود از چپ با همه توانی  که راستی ها گذاشتند که قدرت در دست خودشون باقی بمونه   او  با قدرت تمام به ریاست جمهوری رسید . تا اون روز کسی مثل شعار های خاتمی  نداده بود. مشی خاتمی تقریبا در دوره وزارت داریش هم  معلوم بود و به تساهل  و آزادی کاملا خط کشی شده  اعتقاد داشته و داره . همون چیزی که باعث استعفاش  در همون زمان  شد و  این دقیقا  چیزیه که راستی ها نمی تونن بفمهند و درک کنند  . یعنی تو مجموعه راستی ها مرغ یک پا داره و چیزی که بهش اعتقاد پیدا کردن حتی به صورت قانون در می آرن و اسم اسلام و قانون خدا هم روش می ذارن .  کسی رو می شناختم که معلم ورزش بود . بهش گیر دادن که شما نباید جوراب سفید بپوشید و بیاید مدرسه . ( من نمی دونم کجای اسلام گفته سفید نپوشید ، هرکس یلده آدرس بده  ) یا مانتوها باید تو دو  رنگ سیاه و  سورمه ای  خلاصه می شد . رنگهایی که تودین ما بشدت مذمومه  یا حجاب مثلا در دست راستی ها عین یه چماق بالا و پایین میرفت و می کوبید تو سر زنهایی که به نوعی سه چهارتا موشون بیرون باشه. تو اون جو  خاتمی حرفش تازه بود و تازگیشو جوونها فهمیدن و حرف رو یکی هزارتا کردن و خاتمی شد رئیس جمهور . اما سئوال اینه : آیا خاتمی و در واقع حزب مطبوعش در حرفها و شعارهایی  که زدن موفق بودن ؟  . مجلس ششم  مجلس هم حزبی های خاتمی  به نظر من نقطه سیاهی  در کل مجالس گذشته بود . مرور کنید . هر جا منافع حزبی و به خصوص شخصی این حزب و این افراد  به خطر افتاد یا تحصن کردن ، یا جار و جنجار به راه انداختند ، یا ممکلت دچار آشفتگی می کردن و... .   اما یک بار شد در مسیر مردم قدمی درست و حسابی بردارند؟.به نظر شما تو قائله کوی دانشگاه این آقایون کجا بودند و چه کردند . – که صد حیف از آن دانشجویان –  و این نمونه ایست از خروارها کار نکرده . و حالا هم بعد از 4 سال رفتار خودشونو با خودشون ببینید . کم کاری اون هشت سال ومیندازن گردن همدیگه و ...   و اما گروه راست که اصلا برنامه هاشون هیچ جذابیتی برای من حداقل  نداشته و نخواهد داشت   .   شما نگاه کنید ابروی افراد برای این گروه از آبروی نظامی که توش کار می کنن  بالاتره . تومفاسد اقتصادی میلیاردی اختلاس و جابجا می شه اون وقت برخورد اینها ببینید . اگر یک   مفسد اقتصادی رو تو یک کفه بگذارید و کفه دیگه  نظام رو خوب معلومه آبروی فرد رو نگه می دارند نه آبروی  نظام والا مبارزه با  غارتگران بیت المال اینقدر ها هم سخت نیست.

سخن آخر اینکه من آدمی ام که  زود بله نمی گم .   در انتخابات پیش رو هیچ یک از این دو حزب لیاقت رای من رو نداره . نه چپی ها با دروغ گویی ها و تهمت زنی های بی حد و حصرشون و نه راستی ها با فریب دادنهای   من و امثال من . پس زنده باد رای سفید من  .

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388 10:21 توسط نادر |


پرت و پلا  ولی واقعی

خدایا هر چی پولو گم کن – خدایا هر چی کارمندو اخراج کن – خدایا هر چی ماشینو بکن ژیان – خدایا رضا زاده رو کراکی کن . خدایا هرچی کر کور کن –  خدایا جومونگ  و بنداز به جون این مردم و...

این قسمت هایی از یک فایل صوتی موبایل بود .

حالا اینو بخونید .یوزارسیف پیغام داده به جومونگ :  زلیخا رو می دم سوسانو رو بده . و هزاران  اس ام اس های گوناگون که از ذهن عجیب این ملت خارج می شه .

نتیجه : می دونید به چی فکر می کنم . اینکه تو این تورم سی چهل درصدی ،  بیکاری ، بی خانمانی ، بی پولی ، کنکور ، پیام نور ، نبود نون ،  جیره بندی آب و برق و  اداره بازی  و هزار کوفت و زهر مار دیگه  

مردم ما این جوریند ، اگه این مشکلاتو نداشتن  چی می شد ؟!!

 

+ نوشته شده در جمعه بیست و پنجم اردیبهشت 1388 1:8 توسط نادر |


یادش بخیر سرهنگ

سرهنگ طُرفی رئیس رکن یک   توپخانه بود  جایی که من  تازه برای ادامه خدمتم بعد از سه ماه دوره اموزشی وتقسیم بچه به یگانهای مختلف به ستاد قرار گاه رفته بودم و در بازرسی مشغول به خدمت بودم .  قد نسبتا کوتاهی داشت ، چشماش انگاری الان از حدقه چشمش بیرون می افتاد زل زده بیرون ، پوست تیره و شونه هاش یه خورده به سمت بالا بود .طوری که احساس می کردی که چیزی زیر بغلشه .بسیار خط خوشی داشت ،  جزئیات  قوانین ارتش رو خوب می دونست و به خوبی هم اجرا می کرد . یه روز صدام کرد و گفت : آی پسر ! – بله جناب سرهنگ – می گن تونماز خونی ؟ راست می گن ؟گفتم : بله جناب سرهنگ . از خیلی وقت پیش ما از راه بدر شدیم و سرمون به مهر خورد . اما خیلی جدی نیست .  یه سئوال . گفتم بپرسید . گفت: چرا مشروب حرامه در صورتی که تو قران اومده ما نهر های مشروب براتون مهیا کردیم و چه وچه .  چه فرقی میکنه . من بنده خدام . اگه تو بهشت هم بودم بنده خدا بودم . چه فرقی می کنه . مگه میشه اونجا حلال باشه اینجا حروم .  یا اینکه من زنمو دوست دارم  . نمیخوام حوری بهشتی بشه زنم و من زن خودمو می خوام .می گن تو بهشت حوریهایی هست که خیلی خوشگلن . این جور خوشگلایی اصلا  ندید . کنیزها تون  از پسرهای خوشگلن و ... . آقا پس زنها ما اونجا میرن کجا . همهش که حوریه ...  دیدم سئوالاش واقعا شتر افکنه . حداقل برای منی که خیلی با سواد نبوده و نیستم . گفتم : بی کلک . اگه جواب بدم نه اضافه خدمتی ونه بازداشتی ، اذیتم نمی کنید . با سر تایید کرد  که یعنی راحت باش.

گفتم  اگربه  شما  تیمسار فرماندهی دستور بدن که فوری برید بشید فرمانده گردان  زرهی می شید یا نه ؟ اصلا جرات می کنید با دستور فرماندهی مخالفت کنید . گفت نه ؟ - خوب اینکه  اون یه آدمه به شما دستور می ده . بابا اونیکه گفته مشروب نخور خداست که دستور داده .اصلا دلش خواسته اون دنیا مشروب آزاد باشه . اینجا ممنوع باشه . به کسی چه . خوب خداست . یه جوری دیگه بگم ؟ جناب سرهنگ ، وقتی آدم و حوا اومدن تو بهشت خدا بهشون گفت : این همه نعمت . خدا وکیلی  از این گندمه نخورید ( و به روایتی سیب )  . اما خوردن و ما رو بیچاره کردن . تبعید شدند به کره عتیقه     زمین .  سئوال چطورشد جناب سرهنگ تو بهشتی که اون همه نعمت داشت  گندم حرام بود . اما  حالا برای ما گندم غذای میلیاردها انسانه . خدا گفت اونجا  نون حرامه اینجا گفته حلاله ، به من وشما چه ؟  خوب شما نون نخورید اگه میتونید ؟

دیدم چشمهای سرهنگ از اون حالتش بدتر شد. سریع یه پایی چسبوندم و یه سلام نظامی دادم . ( یعنی خیلی مخلصیم ) . سرهنگ برگشت و بدون هیچ حرفی رفت . خدائیش برای سئوال دومش هیچ جوابی نداشتم . وخوب شد که رفت . بعد از  اون سرهنگ باهام  خیلی خوب شد گاهی از این  کری ها با هم می خوندیم . اون سه چهار ماه قبل ازترخیصی من بازنشسته شد و رفت . 

...............................................................................

1-  حدودای سال 80 بود که از اهواز شنیدم چراغ عمرسرهنگ  خاموش شده .  هنوزهم بعد از مدتها منگ بعضی از رفتاراشم .

2-    اوتنها آدم تو زندگیم بوده که دیدم برای هر کاری دلیل خودش رو داشت . درست یا غلط حتما اگه کاری که  می خواست  انجام بده یه  دلیلی براش داشت .

3-   یاد یه روحانی افتادم . میگفت آی اوناییکه می رید دزدی جون خودتون اول   کار یه بسم الله بگید .  سرهنگ اگرمی خواست  دزدی هم  بکنه یه دلیلی ، توجیهی  حداقل آستین داشت .

4-   آره واقعا یادش بخیر سرهنگ

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1388 14:11 توسط نادر |


واگویه  های تنهایی ۳

برای تو ....

اینجا ، شاید  آنسوی اقیانوسها  و شاید  کسی در این میان بیابد پرتقال گمشده مرا!

 

........................

چرا  همه یا  صدند یا صفر . چرا همه توقع دارند همه املاها بی غلط و با خط خوش باشد .

چقدر ما ملت چراهائیم ....

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1388 23:35 توسط نادر |


غریبانه  

آی  مردم !  کجایید ، بیایید

                این برهوت مدفون  از خاکستر شوم جهل   را

                                                                            بیارایید  .

و برای دل خویش   بنالید

                که   نالیدن امروز تنها راه رفته

                                              از هزاران راه نرفته است  .                               

آی مردم ! دستانتان  سایه بان چشمانتان باشد

                            دورها را ببینید شاید  حس کنید خنکای نسیمی  را

                                                                      که تاریخ گریان نبود اوست .   

بت خود را فرو نشانید که منی نیست در مقابل  همّ  او

               که همه اوست بعد از او

******

گریبان ها ناپیدا ، دستان همه کج ، چشمها نامیزان

                                                  راه ها همه فرعی ،  خانه ها همه ویران

پس کو  آن دل شاد کودکان دهاتی نی لبکی ؟

                                  پس  که نشانی دارد از پرستو های  مهاجر؟

                                                    که همه جمعند  و خموش از  کوچ یهاری 

                و زمستان است و نیست اثر از لبخند بر لب کاج بلند سر تپه

                                                             که همیشه سبز  ولی بی نشان از دل شاد است .

جمعه ها خسته  ونالان

                              و غروبش همه تنگ

                                                        که جهان ویران است

 به مثال دل تنگم

                           که نبود مرهمی بر دل سنگم

 

همه دل شوره و خواب ها همه وحشی

                         و جهالت همه نوشابه سفره های رنگی

                                                                و من و  او  ... او ... او 

                                                                    چقدر غریبانه نگاهم به فراسوی زمان است . 

 

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیستم اردیبهشت 1388 17:40 توسط نادر |


فقط تصور کنید

تصور کنید یه روز دست مادرتون گرفتین و دارید  ا ز یه کوچه ای رد می شید . اونوقت یه لات بی سر و پا ، یه  وحشی زبان نفهم جلوتون و بگیره و جلوی روی شما یه سیلی به مادرتون بزنه .  از ضرب سیلی مادرتون به  زمین بخوره و شما  فقط می تونید نگاه کنید . چه حسی پیدا می کنید؟ چه دردی  می کشید ؟ چقدر نفرین می کنید ؟ چقدر عصبانی می شید ؟ چقدر جیغ می کشید .؟

تصور کنید ، فقط تصور کنید دارید می رید خونه ،  یه نفر جلو جلو میآد و میگه خونتون آتش گرفته  و مادرتون تو خونه تنهاست . وقتی به اونجا می رسید می بینید خونتون نیم سوزه و مادرتون زخمی و سوخته روی زمین افتاده . اینجا چه احساسی  پیدا می کنید  وقتی می فهمید  این آتش سوزی عمدی بوده ؟ نمی خواید خرخره مقصر اصلی بجویید ؟

.................................................

قصه بالا همه برای یه مادر 18 ساله اتفاق افتاد .  اسمش فاطمه  است .  او زنده است . یعنی همیشه زنده بوده . و این زنده بودن به هیچ عرب کثیفی ربط نداره . موافق نیستید ؟

حتما این جمله رو شما شنیدید « من عربم اما عرب از من نیست . »  این جمله پدر فاطمه است . حالا چی فکر می کنید ؟:تو کتاب پدر فاطمه اومده : اگر زبون راه و رسم تو رو عربی نمی کردم هیچ عربی هدایت نمی شد . » یعنی چی ؟ یعنی این عربها اینقدر بدبخت و بی شعور و بی فکر و کثیفند که هیچی رو نمی فهمند . یعنی نمی تونن بفهمند . به قول بابام : خر پیش اینها کلاس  بیست و چهاره .

.........................................................

کجای دنیا شما دیدید پدر یه خانواده به رحمت خدا رفته  و دیگران برای خانواده پدر تصمیم بگیرند .  بدون اینکه وصیت پدر رو رعایت کنند یکی شد کد خدا و دیگری شد معاون کد خدا  ، یکی شد  وزیر امور خارجه کدخدا و یکی هم شد وزیر اقتصاد کدخدا که  حتی  ارث پدر رو بین خودشون تقسیم کردن .

 مدتی بعد از فوت پدر حتی  به جون  خانواده پدر هم رحم نکردند .  اینها رو گفتند  خارجیند و کافر و این شد که نوه ها ی  پدر رو  تا یازده نسل همه شهید کردن .  پشت سر هم .  

......................................

 

به هزاران دلیل  من از عرب بدم می آد .  یعنی نفرت دارم . این لب کلاممه .

..................................................................................................................................

1-   تو یه روایتی خوندم  : پیغمبر خواب می بینه که تعدادی گوسفند سفید تعدادی گوسفند سیاه  می گیرند و تیکه تیکه یا به روایتی می  خورن . پیغمبر از اصحاب سئوال می کنه که چه کسی می تونه این خواب رو تعبیر کنه !  و تعبیر خواب پیغمبر این می شه که گوسفندان سفید عجم ها هستند و گوسفندان سیاه عربها  . و روزی می رسه که  عجم ها بر عربها برتری پیدا می کنند و اینقدر از عربها می کشن که خون تو کوچه ها جاری می شه ( قریب به این مضمون ) . تورو خدا دعا کنید من اونروز زنده باشم .

2-   .اگر تونستید کتاب  نورالزهرا  نوشته تیجانی سماوی که خودش سنی بوده و شیعه شده  روبخونید .  کتاب خیلی مفیدیه . تما ظلم هایی که تو ایام بعد وفات پیغمبر بر این  خانم رفت از منابع خود سنی ها استفاده کرده .کلا این آقای سماوی کتاب های جالبی داره بخصوص داستان  شیعه شدنش .  

   3- امید وارم تو ایران  تف زده از سیاست امروز این خاندان رو از بازی های کثیف سیاسی جدا کنند   . چیزی که داره دیگه خفه کننده می شه .

+ نوشته شده در جمعه هجدهم اردیبهشت 1388 11:24 توسط نادر |


من ، تو ، او  ...

 

من گوشه گیرم

                                   تو خواب آلودی 

                                                                                او یوگا می رود

من پیراهن سفید می پوشم

                                        تو  لباس های اندامی

                                                                              او مدهای ایوسن لوران را

من  آب یخ  می خورم

                                        تو معجون  می پسندی

                                                                                    او مرده جانی واکر است

من  فوتبال تماشا می کنم

                                             تو سینما می روی

                                                                                      او ولگرد شانزلیزه است

 من دمپختک  را می پسندم

                                                  توپیتزا را ترجیح می دهی

                                                                                         او بوریتو   سفارش می دهد  

من شجریان گوش می کنم

                                                 تو با  لیلا فروهر حال می کنی

                                                                                          او مات  مایکل جسون است

.

.

.

 

من دوزخیم

                                           توبرزخی هستی

                                                                                         او بهشتی است !

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت 1388 21:42 توسط نادر |


جنگ یا .سکس   

تو فیلم  « مردم علیه لاری فلینت » ساخته میلوش فورمن سکانسی هست که « وودی هارلسون » بازیگر اصلی فیلم بعد از آزد شدن از زندان که به جرم انتشار مجله سکسی و چاپ عکس های پورن  در یک سالن بزرگ همانطوری که پشت سرش روی یک پرده بزرگ بصورت اسلایدی تصاویری رد می شن توضیح می ده :« شما این تصویر رو ( عکس یک زن برهنه ) رو دوست دارید یا این عکس « عکس  جسد کشته شدن یک سرباز آمریکایی ظاهرا در ویتنام » . بعد توضیح می ده که دولت مردای ما منو به خاطر تصاویر پورن و انتشار مجله به زندان میندازن و معتقدند که ما جووناشونو منحرف می کنیم اما همینها به هر بهونه ای  جنگی رو راه انداز ی می کنند  و جوونهای ما رو به کشتن می دن .  و  در اخر  با این جمله  که به نظر حرف گلدرشت فیلمه صحبتشو تموم می کنه  :« جنگ یا سکس » .

1- سکس :   واژه ای که  وقتی به آن می رسیم انگار می خوایم از میدان مین عبور کنیم . ترکش های وابسته به این واژه ( مثل  حجاب ، رفتار دختر و پسر و ... – البته اگر با ارفاق نگاه کنیم - ) از تابوهایی هستند که نزدیک  شدن به انها  برخی مواقع حتی حکم مرتد شدن داره . سئوال  اصلی اینه : سکس خوبه یا بد . اگر خوبه ، بقای نسله ، آرامش دهنده روانه ، حتی کاهش دهنده جرم و جنایته پس به نظر می رسه باید حد و مرزش رو مشخص کرد . واضح و روشن . جوون سئوال داره شاید دغدغه اصلی  بسیاری از جوونهای ما بخصوص در  دروان طغیانگر بلوغ همین عمل و گرایش شدید به جنسه مخالفه اما ایا تا به حال درست رفتار شده .   مگر نمی شه هدایتشون کرد به سمتی که با این طغیان درست و منطقی رفتار کنند . شنیدم در کشور مالزی دبیرستانهایی درست شده که دختر و پسر رو وارد یک محیط تحت کنترل می کنند  تا با هم رفتار و گفتگو کنند . در این باره هم  هر سئوال و مشکلی داشته باشند می تونن با مشاورین همون مدرسه در میان بگیرن .  نمی خوام بگم این عمل  خوبه یا بد اما به هر حال حرکتیه در جهت  کنترل نیروی عظیم جوانی و در واقع به این حس جهت و سمت و سویی بدن . اما در کشور ما حتی حرف زدن راجع  به حجاب زنان  حکم مرتدی دین رو داره .  تو خدمت ، جوونی  تا منو دید پرسید  چرا ما 55 کشور مسلمون داریم اما یکیشون مثل ایران حجاب نمی گیرند . این سئواله ، جوابشو هم دادم اما جوون سئوال داره و باید – تاکید می کنم ، باید-  جواب بگیره  .  و الا به بیراهه می ره چیزی که خیلی خوب هم می بینیم و هم می فهمیم . مدتیه که ظاهرا برخی از سران  سایت های پورن ایرانی رو  گرفتند . این به خودی خود  خوبه  اما  تا کی می خوایم فقط جلوگیری کنیم و سایت ها رو ببندیم . مطمئنا در آینده باز هم شاهد باز گشایی سایتهای جدید خواهیم بود .  تو یه  آمار تایید نشده شایع شده بود که بیشترین سرچی که  در گوگل از کلمه سکس شده اول ایران و بعد کشور عربستان بوده من نمی دونم که درست بوده یا نه اما ظاهرا امارهای همین سایت های پلمب شده خیلی وحشتناک و هشدار دهنده  و در واقع تاییدیه به آمار گوگل   . سایت اصلی پورن ایرانی یعنی آویزون روزانه 25000 نفر بازدید کننده داشته و از حدود400  کلیپ مستهجن ایرانی  سه میلیون بار دانلود کردن . ببینید عمق  مسئله   رو . همه می دونیم  وظیفه دولت  ، علما ، متولیان فرهنگیه . اما ... .

2- جنگ : واژه نفرت انگیزی که از همون ابتدای خلفت ظاهرا شروع شده و حالا حالا هم ادامه داره . تو قرون گذشته که ما سلاطین برای کشور گشایی مشغول خون و خونریزی بودن و در یک دو قرن اخیر هم که همه می دونند . در حال حاضر فکر می کنم دغدغه تمام ملتها به نوعی هراس از جنگه و این شاید نوعی سیاسته . دور و  بر خودمون و نگاه کنید . عراق ، ترکیه ، افغانستان ، پاکستان ، هند و حتی کشور های عربی از بمبگذاری ها مصون نیستند و ببر های تامیل تو شرق آسیا ، باسک  تو اسپانیا ، مافیا در ایثالیا  ، بن لادن و سایه وحشتش در آمریکا – حتی اگر فکر کنیم دست پرورده سازمان سیاست – و بالاخره  سازماندهی پشت پرده  ابر قدرتها که از اب گل آلود نهنگ خودوشونو صید کنند . ما ایرانیها هم که خیلی خوب این واژه  می فهمیم .  درسته که لهجه جنگ ما  مثل هیچ یک از جنگ های حتی کل تاریخ نبوده  اما بالاخره جنگ تلخه ، از دست دادن پدر و برادر دوست و شوهر ، آوارگی ، ویرانی ، غارت ، دزدی ، تجاوز از همه نوعش و ... آنقدر تلخ و سیاه هست که هیچ کس آرزوی دوباره جنگ شدن رو نداشته باشه . اما بالاخره  ...   « جنگ  یا سکس »

............................

1- بعد نوشت من :

جدیدا واژه ای در ادبیات اینترنت هم در حال گسترشه به نام سایبر سکس . سايبر سكس شامل يك رابطه  سکسی  در دنياي مجازي است.  مثلا ببینید  جوونهایی  كه بعد از خريد كامپيوتر و استفاده از اينترنت ناگهان چرخشي منفي در زندگيشان ايجاد شده بود . گوشه گيري ، بيداريهاي شبانه و اعتیاد به کامپوتر ،صحبت كردن بي پرده از مسائل و يا كلمات جنسي ، بالا رفتن مصرف اينترنت و سرچ کردن  مداوم عکس ها و تصاویر پورن ..و ظاهرا این هم بگذارید روی همه مشکلات کشور ما چون همه جای دنیا برای رفع این معظل چاره اندیشی فرهنگی می کنند الا کشور ما .

2-    یاد شهدامون به خیر . اون هشت سال با همه تلخیهایی که داشت مردم یه جور دیگه ای بودن  . به قول شمس الواعظین ( سردبیر روزنامه های توقیف شده توس و جامعه که هر کجا هست خدا رحمتش کنه ) اون هشت سال مردم ما تو آسمون راه می رفتند  .

3-        اگر چه بحث  خیلی گسترده ایه اما خوبه اگر شما هم چیزی  بنویسید .

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم اردیبهشت 1388 1:10 توسط نادر |


واگویه های تنهایی ( 2 )

 

1- سلام خدا . منم بندت . جواب نمی دی ؟ مگه جواب سلام واجب نیست ؟   عیب از تو نیست ، تقصیر از من نازک پوش یک لا قباست . حق داری ! خدایی وحق مطلق . من کجام ؟ یه بی کاره ، یه رها و آواره ، ول و خانه به دوشِ عالم محو . و تو بزرگ و نامتناهی ، فراتر از عقل من و ما  ، ذره ای از نوروجودت ،  بلندای تور را پست تر  از عدم  کرد و  و عقل من کجا و بلندای وجود تو کجا...

 رویاهایم خیس خورده و مرطوبند ، کپک زده و پژمرده اند . چند برابر عمرم خواب دیده ام . تو بگو با  این دل مرده چه کنم ؟ می دانم: هجرت ،  اما به کجا ؟

می فهمم  و  تو می دانی ، آسمان همه جا  یکرنگ نیست ،  عین دلا و مثل چشمها .

......................

2- مغز ها بیکاره و پف کرده اند . در قید کنکور و بعد هم در لای چرخ پیام نور که دنیا پیام نور است . حیف از نور .

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه سیزدهم اردیبهشت 1388 23:26 توسط نادر |


    من و قاسم

 خدمت سربازی من تو  ارتش ، اهواز و لشکر 92 زرهی بود . نمی دونم باید به خدمت چی گفت  خاطره انگیزه اما هیچوقت کسی دوست نداره اونو دوباره تجربه کنه  . آخرای خدمتم بود از بیست ماه گذشته بودم و اونایی که خدمت رفتن می دوننن همه خدمت یه طرف اون سه چهار ماه آخر هزار طرف . به سختی می گذشت  . یه روز سرهنگ  طرفی – رئیس رکن یک آنرمان - صدام کرد « نادر این با شما کار داره .» نگاه کردم  دید یه جوونی وایساده کنار در ستاد ، یه چوب دستی به دستشه و یه دست دیگش رو تکیه داده به دیوار و آروم  آروم داره می آد به طرف  بازرسی ، جایی که من کار می کردم . رفتم سلام کرد و  علیکی شنید ،  زیر بغلش رو گرفتم  تا کمی تند تر بیاد . انقدر یواش می اومد که اگر می خواست صد متر راه بره شاید  دو سه ساعتی  وقت نیاز داشت . از لهجش فهمیدم عربه .  خوب صورت  بود و تن صدای قشنگی داشت اما ظاهرا  از گردن به پایین ،  تمام بدنش رعشه داشت . اینو زمانی گفت که روی صندلی روبروی جناب سروان رئیس بازرسی توپخونه نشست .   نامه ی دستش ر به جناب سروان نشون داد و گفت این نامه  می گه من باید اینجا خدمت کنم . جناب سروان این جوون رو که دید خیلی بد حال شد و گفت خودت بگو .  گفت جناب سروان من  تمام بدنم رعشه داره . هیچ دکتری  نتونسته تشخیص بده  چه بدبختی دارم . نه آزمایش نشون می ده ، نه دعوا و قرص  و آمپول افاقه کرده  ، حالا هم وقتی برای معافیت رفتم  کمیسیون پزشکی  از همه چیز معاف کردم الا زندگی و بعد نامه رو نشون داد .« آقای  قاسم جمیلی معاف از رزم ، معاف از رژه ، معاف از نگهبانی ، معاف از مانور ،  و...  . جناب سروان  با همون حال رفت با فرماندهی صحبت کنه  که چیکار بکنن  و من با اون تنها شدم .  ادامه داد که نامادری داره و پدرش دیگه اونو تو خونه هم راه نمی ده . اگه عموهاش نبودن الان از گرسنگی مرده بود  و حالا هم واین مریضی که نه درد معلوم و نه درمان . خیلی نا امید به نظر می رسید و من مانده بودم تو کمیسیون پزشکی کسانی معاف شده بودن که گردن فیل پیششون می گفت زکی ! اما این بنده خدا به چه درد خدمت سربازی می خورد . جناب سروان برگشت . تصمیم این شده بود که با موتور مخصوص افراد فلج از در فرماندهی  سر ساعت 9  وارد بشه و ساعت 11 از همون در خارج بشه . محل خدمتش هم مخابرات  بود که یکی دو ساعتی جواب تلفن ها رو بده .  این گذشت و این آقا رو من ندیدم تا آخرین روز خدمت که کارت پایان خدمتم رو گرفته بودم و داشتم خداحافظی می کردم . دیدم یه جونی داره می اد چقدر شبیه قاسمه  . از دو رتا منو دید با همون لهجه عربی – فارسی گفت  نادر تویی، سلام .  هاج و واج نگاش می کردم   تعجب منو که دید بلافاصله گفت حالم خوب شده .

« روزهایی که تو منو دیدی روز های خوب من بود . بعد از  چند  هفته که مرتب می اومدم مخابرات حالم کم کم بد شد آنقدر که دیگه نه می تونستم همین یه ذره رو راه برم و نه حتی  تکونی بخورم .  حتی عذا خوردن هم برام سخت شده بود .  خیلی نا امید بودم . انقدر که خسته و تکیده بدون هیچ امیدی تو خونه عموم بستری  شده بودم . هیچ بیمارستانی و دکتری هم حاضر به پذیرشم نبودن . وقتی اون همه آزمایش و نسخه های دکتر رو  عموم نشون می داد دکترا تنها توصیه ای که می کردند این بود که ببرش خونه هیچ کاری از کسی بر نمی آید و ظاهرا مرگم نزدیک بود .  پیش خودم گفتم ول کن من که به درد هیچ کس و هیچ چیز نمی خورم مردن راحت ترم می کنه . اینقد رعموم رو اذیت کردم که از روش خجالت می کشم .  تو  نا امیدی محض  بودم نمی دونم خواب بودم ، بیدار بودم  هر چی بود . دیدم  انگار خونه  روشن شد . در وا شد . بدون این که در بزنه   آقایی وارد اطاق شد  درست بالای  سرم . شالش سبز بود . قد بلندی داشت . روشو خیلی خوب ندیدم اما خیلی مهربون به نظر می رسید . احساس مهربانی انقدر واضح بود که از اون  لحظه اولین چیزی که به نظرم می  آد  اینه که چقدر مرد مهربوینه . آروم  و مهربون گفت  چرا نمیای مشهد  و ... » این ها رو قاسم گفت و با جبپ کا ام  منو  رسوند ترمینال تا  بعد از  دو سال برگردم به شهرم .

..................................................................

1-   خاطره بالا از دوران خدمت سربازی من بود .  اگه  خودم نمی دیدم باور نمی کردم قاسمی که رعشه شدید داشت آقا این قدر مهربانانه شفا داده .

2-    این مطلب مقدمه  ورود من  برای یه سری دل نوشته هاست   .   چرا تو این ایام هر چه کم می اریم می بندیم  به اسلام و این بزگروارا .  چقدر بد روزگاری داریم .

3-   او رئوفه . اینقدر اینو خوب لمس کردم که نمی تونم به وجود پرناز و برکتشون شکی کنم . باید قاسم رو می دید ید  .   هر موقع می خوام کم بیارم یاد قاسم می افتم  یادم می افته که عده ای هستند که ما رو از خودمون بیشتر دوست دارند.  فقط یه ذره معرفت می خواد  . چقدر خوشبختیم اگه قدر بدونیم .

4-      قاسم بعد ها ازدواج کرد و  مدتهاست خبری ازش ندارم . او  برا من یادگار معجزه امام رضاست .

5-   ایام ولادت حضرت زینبه  .  خدا کنه هیچ وقت تو زندگیتون گره ای نباشه اما اگه بود به خانم حتما نامه ای بنویسید .  اونوقت ببینید معجزه ی خدا رو . 

 

  

+ نوشته شده در جمعه یازدهم اردیبهشت 1388 0:12 توسط نادر |


 

مادر ، اما تلخ

مادر خودش رو به در و دیوار می زد . از سالن انتظار ، پشت اطاق عمل هی بالا می رفت و پایین می اومد ..

 « تقصیر من بود . آخه چرا این طوری شد . » جیغ می کشید . رودست خودش می زد . گاهی پنجره رو باز می کرد نفسی می کشید و دوباره انگار انرژی گرفته باشد شروع می کرد . انقدر ضجه می زد که خانمهای دیگه ی تو سالن با خودش گریه می کردند .  کمی که می نشست دوباره بلند میشد . سرش رو دیوار  می گرفت و پشت  سر هم به دیوار می کوبید  .  خدایا چقدر سنگین بود فضای سالن . هر کسی که می دید  آنقدر منقلب می شد که یا سالن را ترک می کرد یا او هم چه مرد چه زن شروع می کرد گریه کردن . من برای مداوای مادرم به بیمارستان رفته بودم  که مریضی مادرم فراموشم شده بود . خواهرم رو فرستادم تا قصه رو بفهمه  ما هم شدیم شنونده  گفته های مادر .

«تنها پسرم که الان  توی اطاق عمله آنقدر با هوش و درس خون بود که سال سوم راهنمایی تمام معدلش 20 بود .  پدرش کارگره  و هر صبح می ره چهار سو  تا شاید ببرندش سر کار.  اما کو کار . صبح می ره و شب بر می گرده ، دست خالی  . اما پسرم که عقل وفهم خوبی داشت می دونست باید درس بخونه و فقط درسه که به دادش می رسه .  میگفت مامان  یه روزی انقدر وضعمون خوب می شه  که هر چی بخوای برات می خرم . اینقدر برنج برات بخرم که  خودت بگی بسه دیگه .چند ماهی می شه ما برنج نخورده بودیم  . طعم برنج از زیر زبونمون رفته . قول داده بودم که امتحات نوبت اول اگه  خوب بشه  براش برنج درست کنم . به پدرش گفتم که براش بخره . وقتی معدلش 20 شد با خوشحالی اومد خونه نمی دونستم  چی کار کنم .  به پدرش گفتم ،طبق معمول  می گفت ندارم و شانه خالی می کرد . خیلی ناراحت شده بودم و دوباره بهش قول دادم آخر سال ، به خدا هر جور شده برات می خرم و درست می کنم . و این شد بدون اینکه حرفی بزنه ، ظاهرا آرام شد . می دونستم که دوباره 20 می آره . درست بود حدسم . من رفتم از همسایمون یک کاسه برنج قرض کردم و براش اماده کردم . وقتی اومد و برنج رو دید شاید اون شادی رو هیچ وقت از یاد نبرم . فوری بدون اینکه منتظر باباش بشه گفت برام بریز .  شروع کرد به خوردن . هنگام خوردن  بود که باباش از راه رسید . بشقاب برنج رو که دید  پرسید از کجا پول آوری گفتم رفتم از همسایه قرض کردم .  بالاخره که  برنج میخریم . قرضشونو پس می دهم .   یکدفعه پدرش عصبانی شد و پسر که از عصبانیت پدر بلند شده و بود ایستاده بود سرش رو پایین انداخته بود ، گریه امانش نداد .

 پدر با یک  ضربه محکمی به پیشانی پسرش می زنه سر پسر از پشت  محکم به لب پنجره می خوره  و... .

آی خانمها تو رو خدا دعا کنید. تقصیر من بود . خدا یا پسرم و... دقایقی بعد وقتی دکتر از اطاق عمل بیرون اومد .... پسرک بی نوا مُرد .

                                         .......................................

1-   خدا می دونه مطالب بالا قصه نبود .  در  بیمارستان شهید چمران  اتفاق افتاد و وقتی محمد  یکی از دوستام  که این واقعه رو دیده بود  برام تعریف کرد با اینکه صورت  به ظاهر خشنی داره  اما بپهنای صورتش گریه می کرد . گریه های اونروزش هیچوقت از یادم نرفت . هنوز هم وقتی با هم مروری می کنیم می گرید و چقدر تلخ .

2-   قصدم محاکمه هیچ  کس   نیست . در مملکت ما از این اتفاقها شاید خیلی می افته. مملکتی که پولهای میلیاردی به راحتی قورت دادن آب دهان  جابجا می شه ،  اصلا ولش کنید ،  .... فقط  نوشتم و زمزمه کردم  تا شاید کمی از سنگینی  عقده دلم  کم بشه . چقدر سخته وقتی کاری از دستت  برنمیاد .

3-   اگر پدرید خدا هیچ وقت شرمندتون نکنه و اگر مادرید خدا برا همیشه حفظتون کنه که حقتونه بهشت زیر پاهاتون باشه .

4-    پیشونی مادراتونو زیاد ببوسید . خیلی روانتون و پاک می کنه .

 

+ نوشته شده در چهارشنبه نهم اردیبهشت 1388 10:18 توسط نادر |


واگویه های تنهایی ( 1 )

هر سال وقتی پاییز خدا فرا می رسد ، اول عید من است . از میان سفره هزاران سین خدا هفت سینم را با یک « عین » شروع می کنم .  « آنجا که حرف اول عشق است . »

هر صبح وقتی خورشید پر غرور بالهای بی منتش را بر روی این کره پر مدعا می فشاند ، یادم می آورد که عشق اولین حدیث خورشید است ، آنجا که نیمی از طلوعش را در خودش می ریزد تا ماه معشوقش فرصتی برای تابیدن بیابد و فراموشش شود که هر چه نور در این عالم لاسوت است از خورشید است و لاغیر .

 

...........................................................

 

در جایی خوندم که خدا هر کسی رو دوست داره یک چیز با ارزش رو ازش می گیره . یه شب تا دمدمای صبح فکر کردم اگر خدا منو دوست داشت چه چیزی ازم می گرفت ، خدا وکیلی به هیچ نتیجه ای نرسیدم .

  

......................................................

 

 برای سوار شدن بر گُرده ی باد 

                                       هنگام سبک شدن  

                                                            در هم شدن

                                                                             تاختن و تاختن  به عدم

چه باک از  نبودن

 که من هیچم و  که می داند هیچ بودن

               وزنی دارد به قامت آن سرو کج مسجد جامعه این شهر

                                                           که خود آگاه در حال تعظیم خدا  است

                                                              سبحان ربی العظیم  و بحمده

        چقدر  ذهنم درگیر مالیات مردم است

                                        که خدا بالهای فرشته اش را به دورم  می پیچد 

تا کمتر احساس سیاهی کنم .

   خدایا شرمندام

                     که آن درخت را من سوزاندم  و  ... .

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه ششم اردیبهشت 1388 23:15 توسط نادر |


قصه این روحانی خواندنی است

مکان : یک اتومبیل پراید

مقصد : همدان

ما پنج نفر بودیم  راننده رشتی که ظاهرا کورس کورس مسافر سوار می کرد تا به قول خودش پول بنزینش رو درآره .

روحانی که خیلی درشت جثه ، با صدای  کلفت که حرف لام رو خیلی کلفت ادا می کرد .

من که برای خرید می رفتم همدان . کنار من یک پیرمد دائم الاسفر و به ظاهر دنیا دیده و کنار این پیرمرد یک میانسال  همدانی .

 ماشین راه افتاد و همه ساکت.   منم  تو احوالات خودم بودم و که چی خرید کنم ؛  کی برگردم و کم کم داشت چرتم می گفت که :

که ماشین به یک دست انداز خورد و صدایی نسبتا بلندی کرد .

راننده : چقدر جاده های ایران  بد ن . همهش دست انداز . برا ماشینا جلوبندی نمونده .

من : یعضی از راننده ها خیلی بی احتیاطند . اصلا مراعات نمی کنند . برا همین دست انداز ها خیلی زیاد شدند .

پیرمرد : با این بیمه ای  که به ماشین سنگینا می دن انگار هر چی جلوشون بیاد  باید لهش می کنند .

روحانی : برادر من تو نیروی انتظامی  قمه . می گه اصلا راننده های ایرانی راننده نیستند . اصلا فرهنگ رانندگی ندارند . ( در حالی که صداش بلند تر  می شد )  . ما خیلی عقب هستیم . از همه چی . ما فرهنگ هر چیزی رو باید داشته باشیم . که نداریم . ما الان سی ساله که انقلاب کردیم مگه می شه همه چیز رو تو سی سال درست کرد . 2500 سال به این مملکت ظلم شده . مگه می شه همه  اثرات عقب موندگی رو تو سی سال از بین برد .

راننده در حالی که از تو اینه عقب رو نگاه می کرد : مگه همه پادشاها بد بودند .

اینبار صدای روحانی کاملا گوش خراش شد : شما فرهنگ گفتگو رو هم ندارید .و اصلا شما شعور ندارید . کی تو 2500 سال به این مملکت ظلم کرده  .

راننده : حاج آقا الان اینهمه گرونی مال چیه . اینا ظلم نیست ؟

پیرمرد  که انگار می خواست بحث رو عوض بکنه : می گم عیدی کارمندا امسال چقدر شد . کسی اصلا به حرفش گوش نداد .

حاج آقا مثل اینکه تازه موتورش گرم کرده دیگه تمام هیکل داد می زد : شما بی شعورید . شما اصلا فرهنگ حرف زندن نمی دونید . الیته  آب دریا با  خوردن سگ نجس نمی شه اما شما بی شعورید .  تقصیر ماهاست . ما به شما خیلی رو دادیم . ما باید ساعت های ورود شما به خیابونو کنترل کنیم . باید کاری کنیم که هر ایرانی فقط روزی یکی دوساعت از خونش بیرون بیاد .

پیرمرد: صلوات بلند ختم کن. برای سلامتی جمهوری اسلامی بلند  صلوات و از پایین به پهلوی راننده مشت می زد که بابا حرف نزن .

راننده در حالی که از تو آیینه نگاهی به من می کرد گفت : آقا من بد می گم مگه رضا شاه بد بود .

اسم رضا شاه که از دهان نامبارک راننده رشتی بلند شد انگار  روحانی جوون رو تا کمر کردن تو قیر داغ .

با عصبانیت وحشتناکی شروع کرد ضربه زدن به داشبورد : آقا نگه دار ، نگه دار کثافت . من می خوام پیاده بشم . راننده که گیج شده بود نمی دونست که چیکار کنه تا بهش گفتم نگه دار انگار از خواب پریده باشه زد رو ترمز . آخوند با همان ضرباتی  که به ماشین می زد یک نگاهی به راننده کرد و  آخرین جمله قصارش را فرمود که : رضا  شاه  .... بود تو هم ...... هستی . ( با عرض خیلی معذرت فحش بدی داد ) و پیاده شد .

در رو محکم بست و شروه کرد با لگد محکم به در ماشین . راننده انگار کپ کرده باشه نمی دونست چی کار کنه .  داد زدم آقا برو . برو ! چرا ویسادی؟  الان ماشینتو داغون می کنه . راننده  تازه فهمید چه خبره گازی داد و از آخوند قصه ما دور شد

 هیچ کدوم جرات نداشتیم به عقب نگاه کنیم . تا کاملا دور شدیم .

1-   من دوست روحانی دارم و حشر و نشر زیادی باهاشون  داشتم .  اما  ظاهرا نسل جدید  روحانیها خیلی تندند . باور کنید تا به حال این جور یش رو ندیده بودم .  « ما خیلی به شما رو دادیم . باید کاری کنیم که هر ایرانی یک دو ساعت در روز از خونه بیرون بیاد . » قصه بالا خیلی نکات گفتنی و قابل بحث داره اما اینجمله به نظرم تاریخیه . فکر کنید اگه  بر فرض محال هر ایرانی مجبور بشه روزی  یکی دو ساعت از خونش بیرون بیاد . ببینید عمق فاجعه تا کجاست .

2-   برای قصه بالا مطالب زیادی آماده  داشتم که بنویسم اما می گذارم خودتون فکر کنید . چطور شد که  روحانیون ما به اینجا رسیدن. چه اتفاقی افتاده ؟ ارج و قرب گذشته کجاست . منکر این نیستم که  هنوز بزرگانی داریم  تو روحانیون که می شه از بزرگیشون کتابها نوشت . اما نسل جدید این قشر چرا اینطوریند. یا  شاید  نمی شه لااقل تو این  قشر مشت رو نمونه خروار دونست و ...

3-   حسن ختام رو نقل قولیه از منوچهر محمدی تهیه کننده ایرانی که تو یه مصاحبه درباره زیر نور ماه  خاطره ای تعریف کرد که برای من جالب بود . «تو بزرگراه همت زیر بارون نسبتا شدیدی داشتم رانندگی می کردم . دیدم یک روحانی زیر بارون وایساده برا تاکسی یا هرکی که سوارش کنه . هیچکس هم سوارش نمی کرد . ماشینها به سرعت از کنارش رد می شدند و محلی به  این روحانی نمی گرفتند . منم رد شدم اما یه صدمتر ، دویست متری که دور شدم  دلم سوخت ترمز کردم . دنده عقب گرفتم و رسیدم تا سوار شد . خیس شده بود و ناراحت . حرفی هم رد و بدل نشد تا به مقصد رسیدیم  . هنگام پیاده شدن من دستم  رو فرمون بود . روحانی در رو باز کرد خواست پیاده بشه یه مکثی کرد و برگشت دست منو رو همون فرمون بوسید و رفت .خیلی حالم گرفت . با خودم گفتم چرا به اینجا رسیدند که هیچکس تو بارون هم حتی حاضر نمی شه اونا رو سوار کنه . »

4-      رفقا اینجا چه خبره ؟  

+ نوشته شده در جمعه چهارم اردیبهشت 1388 12:59 توسط نادر |


سلام ، با منی ؟

می آی یکبار هم که شده راهمون رو عوض کنیم ؟

چقدر  می ترسم نگاهم عاشق بشه ، چقدر می ترسم بهم بگم آدم عاقل ، چقدر غرق سلام بودم و  چقدر می ترسیدم بگم خداحافظ !
چقدر برا من همه چیز زوده ، نمی شه گفت  « و ناگهان چقدر دیر زود می شود . »

می دونی ! بودن یا نبودن مسئله نیست . مسئله ققنوس بودنمه که هم بودنش نبوده و هم نبودش بود . پس سلام به روح کوچکم . که هر وقت حالی به حالیم   ، دستم روبه پیشونیم می زنم و یه فاتحه ای برای شادی روحم می خونم . خدا رحمتم کنه . ماه تلخ یعنی همین !!

+ نوشته شده در جمعه چهارم اردیبهشت 1388 12:8 توسط نادر |


صفحه نخست
پست الکترونیک



نوشته های پیشین

آبان 1388

مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388



پیوندها

طراح قالبم
حرفهای خودمونی خاله
اردیبهشتی تمام عیار
صدرای اردی بهشت
داداش بزرگوارم
صبا
امید به خدا
گنجشک و عقاب ( م.ن و متحرک )
رویای زیبای من
دلکده
سایه سمر
کاش می شد با لب حسرت گریست


    تعداد بازديدها:

Design by : GHALEBBAN